X
تبلیغات
شهر کوچولوها

شهر کوچولوها

برای کوچولوهای خوشمل و مامانی

سلام دوستای خوب و مهربونم

امروز می خوایم یک گل خوشگل درست کنیم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

عکس از کوچولوهای ناز که همش مشغول بازی هستن(توو ادامه ی مطلب)...واسه کوچولوهای مامانی

 

عکس بازی های کودکانه

 

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

اینم نقاشی پاتریک...امیدوارم لذت ببرید

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

نقاشی باب رو  توو ادامه ی مطلب گذاشتم خیلی باحاله حتما بکشین...

 

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

کوچولوهای خوشگلم سلاااام

عید خوشگلتون مباااااارک

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 من كه به اين قشنگي ام 

با پر و بال رنگي ام

يكه خروس جنگي ام

قوقولي قو قو

 

 

ببين ببين تاج سرم

ببين ببين بال و پرم

اين قد و بالا را برم

قوقولي قو قو

 

 

منم خروس خوش صدا

هميشه بانگ من به پا

 ببين مرا ببين مرا

قوقولي قو قو

 

 

دهم هميشه آب و دان

به مرغ و جوجه ها نشان

منم خروس مهربان

قوقولي قو قو

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

فلفل نبين  چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه

موشي بنام فلفلي در دشت براي خودش لانه اي درست كرد و خيالش راحت بود كه زمستان را بخوبي سپري مي كند .

يك روز گاوي براي علف خوردن به دشت آمد وروي لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .

 

موش آمد و از آقاي گاو خواهش كرد كه از روي لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولي گاو هيچ توجهي به موش نكرد و گفت : ” تو نيم وجبي به من دستور مي دهي كه از اينجا بلند شوم . مي داني من كي هستم ، مي داني من چقدر قوي و پر زورم ، حالا برو پي كارت و بگذار استراحت كنم . “

 

موش دوباره خواهش و التماس كرد ولي فايده اي نداشت و گوش آقا گاو به اين حرفها بدهكار نبود . موش پيش خودش فكر كرد ، حالا  كه با خواهش كردن مشكلش حل نشده بايد كار ديگري بكند .

 

بعد يكدفعه روي آقا گاو پريد . گاو از خواب بيدار شد و خودش را تكان داد . موش روي گوش گاو پريد و يك گاز محكم  از گوش او گرفت . گاو از جايش بلند شد و شروع به تكان دادن سرش كرد . ولي موش روي زمين پريد و در يك سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست كاري كند.

وقتي گاو دوباره خوابش برد ، موش دم گاو را گاز گرفت و روي درخت پريد .‌گاو از درد بيدار شد .‌خيلي عصباني بود ، سعي كرد كه بالا بپرد و موش را بگيرد تا ادبش كند ولي دستش به او نمي رسيد .

موش گفت : ” اگه بازم روي لونه من بخوابي ، گازت مي گيرم . “

 

گاو ديد ، چاره اي ندارد جز اينكه  از آنجا برود و جاي ديگري بخوابد . گاو پيش خودش گفت : ” فلفل نبين چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه . با اين قد و قواره فسقلي اش چه جوري حريف من شد . “

موش با اينكه خيلي كوچكتر از گاو بود توانست مشكلش را حل كند .

 

پس كارآيي هر كس و هر چيز به قدو قواره اش نيست ، مثل فلفل قرمز ،‌با اينكه كوچك است ولي وقتي مي خوريم از بس تند است دهانمان مي سوزد .         

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بچه ها  اینو دیگه از دست ندین،شعر لالایی واسه کوچولوها

حتما دانلود کنید 

دانلود شعر تصویری لالایی

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

 

تخم خود را شكستي

چگونه بيرون جستي

جوجه جوجه طلائي

نوكت سرخ و حنائي

 

نه پنجره ، نه در داشت

نه كسي ز من خبر داشت

گفتا جايم تنگ بود

ديوارش از سنگ بود

 

 

تخم خود را شكستم

اينگونه بيرون جستم

دادم به خود يك تكان

مثل رستم پهلوان

 

 

 
نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

زنگ نقاشیه بچه ها

بدویین بیاین میخوایم یه مرغ ماهی خوار بکشیم

حالا یه کاغذ و مداد بیارین باهم بکشیم

دیدین آسون بود

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

تولد سارا بود و او يك بازي جديد كامپيوتري بنام جستجوي دايناسور

 را هديه گرفته است.سارا به خودش گفت: اين خيلي عالي است، اين همان چيزي است كه مي خواستم 

 

سارا  تصميم گرفت، بازي جديدش را امتحان كند.او كامپيوتر را روشن كرد و سي دي را داخل آن گذاشت و به صفحه مانيتور نگاه كرد. علامت عجيبي روي صفحه ظاهر شد  

 

 

سارا روي آن علامت كليك كرد و يكدفعه اتفاق عجيبي افتاد. نورررررررر  

 

 

سارا پرسيد: من كجا هستم؟

پسركي كه كنارش ايستاده بود، گفت: توي بازي جستجوي دايناسور هستي. ما بايد استخوانهاي قديمي دايناسور را پيدا كنيم

 

 

سارا يك استخوان طلائي كه در زير بوته ها پنهان بود را برداشت و گفت: يكي اينجاست

پسرك فرياد زد: واي، نه. تو نبايد استخوانهاي طلائي را برمي داشتي، حالا بايد مواظب دايناسور باشيم  

  

ناگهان آنها صدائي را از پشت سرشان شنيدند و زمين زير پايشان به لرزه در آمد. صداي نعره دايناسور آمد.

سارا و پسرك دويدند اما دايناسور نزديكتر مي شد. آنها پشت يك بوته پنهان شدند.

سارا پرسيد اگر دايناسور ما را بگيرد چه مي شود. پسرك گفت: بايد  بازي را از اول شروع كنيم  

 

 

سارا فرياد زد، نگاه كن ، دايناسور اينجاست. ناگهان او دوباره همان علامت عجيب را كه قبلا روي كامپيوترش بود، را ديد. آنرا لمس كرد و دوباره

...  

 

نورررررررر

 

 

 

سارا در خانه اش، كنار كامپيوتر نشسته بود.او به بازي نگاه كرد و گفت: باي باي دايناسور، شايد من بازي ديگري بكنم

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

روزی روزگاري پسرك چوپاني در ده اي زندگي مي كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه هاي سبز و خرم نزديك ده مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را تنها بود.  

 يك روز حوصله او خيلي سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان باشد. از بالاي تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در وسط ده جمع شده بودند. يكدفعه قكري به ذهنش رسيد و تصميم گرفت كاري جالب بكند تا كمي تفريح كرده باشد. او فرياد كشيد: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

 

مردم ده ، صداي پسرك چوپان را شنيدند. آنها براي كمك به پسرك چوپان و گوسفندهايش به طرف تپه دويدند ولي وقتي با نگراني و دلهره به بالاي تپه رسيدند ، پسرك را خندان ديدند، او مي خنديد و مي گفت : من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از اين كار او ناراحت شدند و با عصبانيت به ده برگشتند.  

از آن ماجرا مدتها گذشت،يك روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر مي كرد به ياد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصميم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فرياد كشيد: گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك ...

 

 

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هايشان به سمت تپه دويدند ولي باز هم وقتي به تپه رسيدند پسرك را در حال خنديدن ديدند.

مردم از كار او خيلي ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسي چيزي مي گفت و از اينكه چوپان به آنها دروغ گفته بود خيلي عصباني بودند. آنها از تپه پايين آمدند و به مزرعه هايشان برگشتند.

 

از آن روز چند ماهي گذشت . يكي از روزها گرگ خطرناكي به نزديكي آن ده آمد و وقتي پسرك را با گوسفندان تنها ديد ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.

پسرك هر چه فرياد مي زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنيد....

ولي كسي براي كمك نيامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ مي گويد و مي خواهد آنها را اذيت كند.

آن روز چوپان نتيجه مهمي در زندگيش گرفت. او فهميد اگر نياز به كمك داشته باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست مي گويد.  

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

پازل پرنسس واسه دخترای خوشگل

اینجا کلیک کن

پازل پرنسس

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

این ۲تا ماهی خوشگلو رنگ آمیزی کن

اینجا کلیک کن تا ماهی های خوشگل بیان

ماهی کوچولو

ماهی کوچولوی 2

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 چندتا عکس از  کوچولوهای نازو تپلی گذاشتم واسه کوچولوهای خوشمل

بقیشو تو دامه مطلب ببینید

 

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

اولي : چرا گريه مي كني؟

دومي : چون اگر يك دقيه زودتر رسيده بودم از اتوبوس جا نمي ماندم

اولي : ولي طوري گريه مي كني كه انگار اتوبوس دو ساعت پيش رفته بود!!!!

 

خبرنگار: چرا قبل از هر بازي به حمام مي روي؟

فوتباليست: براي اينكه گلهاي تميز بزنم!!!!

 

معلم : بنويس صابون

شاگرد روي تخته نوشت ، سابون

معلم : ببين عزيزم صابون با ص است نه با س

شاگرد : خانم فرقي نمي كند نگران نباشيد اينم كف مي كند 

 

آقاي گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبيه گاو كشيدي؟!

 

پدر : حالا كه رفوزه شدي به كسي نگو تا آبرويت نرود

 پسر: چشم پدر، به همه سفارش كردم تا به كسي نگويند

 

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

موش کوچولو با مادرش در لانه ای زندگی میکرد روزي موش كوچولو از مامانش اجازه گرفت براي اولین بار دنیای بیرون از لانه رو ببیند 

 

موش کوچولو گفت مامان آرزوی من دیدن دنیای بیرونه،لطفا اجازه بده

مامان:خیلی خوب،ولی زیاد بیرون نباش و زود برگرد.

 

موش کوچولو رفت و بعد از چند دقیقه با گریه به خونه برگشت

مامان گفت:عزیزم چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟!!!

آروم باش عزیزم

موش کوچولو گفت:اوه مامان من چیزهای عجیبی دیدم،اول یه جانور ملوس دیدم که صدای خوبی داشت و چشمهایش عسلی بود.اون دمش رو تکون میداد وز دیدن من خوشحال شد

ولی بعد یه هیولای وحشتناک دیدم که سرش تاج قرمز داشت،اون وقتی منو دید دهانش رو باز کرد و صدای قوقولی قووقوی وحشتناکی داشت

من فرار کردم و به خانه برگشتم

مامان گفت:عزیزم تو باید یک چیز رو بدونی،آن موجود ملوس که صدای میو میو داشت و به تو نگاه میکرد دوست دارد تورا برای شام بخورد

و اون هیولایی که تو دیدی فقط یه خروس بوده که دانه میخوره

موش کوچولو خیلی تعجب کرد

مامانش گفت عزیزم تو باید یاد بگیری که هیچوقت از روی ظاهر دیگران قضاوت نکنی

تو امروز فقط از ظاهر موجوداتي كه ديدي، در مورد دوست يا دشمن بودنشان نتيجه‌گيري كردي و همين كافي بود تا تو دوستت را به جاي دشمن و دشمنت را به چشم دوستت ببيني

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

فیل، بزرگ‌ترین حیوان خشکی

فیل

من سنگین ترین جانور خشکی هستم. بله درست حدس زدید اسم من فیل.

ما فیل ها دو نوع هستیم: فیل آفریقایی که در آفریقا زندگی می کند و فیل آسیایی که در مناطق آسیا وجود دارد. فیل های آفریقایی نسبت به فیل های آسیایی بزرگ تر هستند.

حتما خرطوم دراز ما فیل ها را دیده اید، من از خرطوم به عنوان دست استفاده می کنم. یعنی با خرطومم غذا می خورم، آب می خورم وحتی می تونم مقدار زیادی آب را داخل خرطومم نگه دارم.

من حدود 5/2 تا 3 متر قد و حدود 6 تن وزن دارم. رنگ پوست من خاکستری مایل به قهوه ای است.

ما فیل ها حدود هفتاد سال عمر می کنیم.

ما فیل ها بیشتر وقتمان مشغول خوردن هستیم. غذای من از ریشه علف ها، برگ میوه ها، برگ درختان  وپوست میوه ها است. من حیوان شکمویی هستم و روزانه 130 تا 260 کیلو گرم مواد غذایی می خورم.

اما به جز خوردن توانایی های دیگری هم دارم مثلا: خیلی زود هر چیزی را یاد می گیرم و یا این که شناگر بسیار خوبی هستم.

حس بویایی قوی دارم و از راه بو کردن می توانم دوستانم را پیدا کنم.

من از گوشهایم علاوه بر شنیدن برای گرمای سطح بدنم استفاده می کنم.

میتونین من را در سیرک ها ببینید زمانیکه  از من  برای نمایش های هنری استفاده می کنند.

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ما خیلی آسون میتونیم یه خرگوشو نقاشی کنیم

ببینید

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

قصه کودکانه

 

یکی بود یکی نبود.

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.

موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به  سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران  و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.

او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.

به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.» 

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان  در هوا پیچید.

بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان  زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

اتل متل توتوله

بچه ی خوب چه جوره؟

بچه ی خوب می دونه

تاریکی ترس نداره

این آسمون آبی

شب میشه پرستاره

بچه ی خوب می دونه

لولو وجود نداره

از لولوی خیالی

ترسی به دل نداره

بچه ی خوب دلیره

شجاعه مثل شیره

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بچه ها میدونم همتون باب اسفنجی رو دوس دارین.

پس بیاین باهم نقاشیش کنیم

یاد گرفتین؟از مامان بابا کمک بگیرین

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

كی می‌تونه به من بگه

یه كرم سبز پشمالو

چه جوری بال درمیاره

پر می‌كشه تو آسمون

یكدفعه پرواز می‌كنه؟!

caterpilar

اول كه خوب نگاش كنی

فقط یه كرم كوچیكه

دائم روی درخت توت

برگ‌ها رو گاز گاز می‌كنه!

بعد دیگه برگ نمی‌خوره

آروم و گوشه‌گیر میشه

خودش رو قایم می‌كنه

دور خودش تار می‌تنه

برای ما ناز می‌كنه!

انگار كه خوابش می‌بره

تو رختخواب راحتش

شاید فراموش می‌كنه

خزیدن و خوردن برگ

بوده تمام عادتش

چند روز بعد عوض می‌شه

پیله‌ی ابریشمیشو

می‌شكافه و بیرون میاد

بال‌های رنگارنگشو

توی نسیم بهاری

با احتیاط باز می‌كنه

butterfly

چشمای ما دنبالشه

وقتی ‌رو گل‌ها می‌شینه

آدم تعجب می‌كنه

حالا كه اون رو می‌بینه

اما باید خوب بدونی

كرمی كه پروانه شده

نه جادو كرده خودشو

نه كار مخفیانه‌ای

پر كلك و راز می‌كنه

تو كه تعجب می‌كنی

وقتی به هر كی می‌رسی

می‌پرسی یك كرم كوچیك

چطوری پروانه می‌شه

باید بدونی كه جواب

فقط توی یك كلمه‌ست

دگردیسی، دگردیسی!

یعنی همون تغییری كه

به خاطرش یك حشره

عوض می‌شه، قد می‌كشه

بال در میاره، می‌پره

اینها همه كار خداست

كه خوبه و مهربونه

حرفهای ما رو می‌شنوه

كارهای ما رو می‌دونه

butterfly

نوشته شده در ساعت توسط نگار |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات