![]() |
![]() |
|
| فقط خودمونی |
|
پیرمردی صبح زودازخانه اش خارج شد.درراه بایک ماشین تصادف کردواسیب دید.عابرانی که ردمیشدندبه سرعت اورابه اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدزخمهای پیرمردراپانسمان کردندسپس به اوگفتند:بایدازتوعکسبرداری شودتاجایی ازبدنت اسیب ندیده باشد.پیرمردغمگین شدوگفت عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران ازاودلیل راپرسیدند.پیرمردگفت:زنم درخانه سالمندان است.هرصبح انجامیروم وصبحانه رابااومیخورم!نمیخواهم دیرشود.
پرستاری به اوگفت:خودمان به اوخبرمیدهیم.پیرمردبااندوه گفت:متاسفانه همسرم الزایمردارد.چیزی رامتوجه نخواهدشد! حتی مراهم نمیشناسد!پرستارباحیرت گفت:وقتی که نمیداندشماچه کسی هستی،چراهرروزصبح برای صرف صبحانه پیش اومیروید؟پیرمردباصدایی گرفته،به ارامی گفت:امامن که میدانم اوچه کسی است....! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:8 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
لذت انچه راامروز داری با ارزوی انچه نداری خراب نکن امابدان انچه امروز داری روزی ارزویش را داشتی
در دنیایی که همه به دنبال چشم های زیباهستندتو به دنبال نگاه زیبا باش اگرادم ها می دانستندفرصت باهم بودنشان چقدرمحدود است محبتشان نامحدودمیشد شادبودن بزرگترین انتقامی است که میتوان اززندگی گرفت درزندگی اموختم هرگاه خانه ای ازبرف ساختم هرگزبرای اب شدن ان گریه نکنم. تقصیرمانیست که برروی حرف هایمان نمیمانیم مابرزمینی زندگی میکنیم که هرروزخودش رادور میزند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:58 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
سلام دوستای خوبم منوبابت دیراومدنم ببخشید عیدهمتون مبارک دوستون دارم یه عالمه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:25 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
سلام دوست جونای خودم
میخواستم تولدحضرت معصومه وروزدخترو به همه دخترها مخصوصاخودم تبریک بگم راستی ببخشیداگه نیومدم خبرتون کنم فقط وقت اپ داشتم خیلی دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:47 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
سلامی به گرمی افتاب تابستون به تمام دوستای گلم که درتمام شرایط
یارویاورمن بودن این اپ صرفافقط برای خودتونه یعنی این که نظرای شخصیه خودتونوبگید خواهشاهمون چیزی بگیدکه انجام میدید... سوال...؟اگرخوابی ببینید |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:25 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
سینه ای که خالی ازذکرخداباشد چون محکمه ای است که قاضی در ان وجود ندارد "روسو"
همه ی موجودات فریادمیکنندکه خداوجوددارد "ولتر" کسی که اخلاق نداردانسان نیست جزء اشیاء است "شامفور" به هرکس که میخواهدموفق شودمیگویم :اخلاق نیک رادرخودپرورش بده "البرهوبرد" دانستن بدون خواستن هرگزتوانستن بارنمی اورد "گوستاولوبون" اگردراولین قدم موفقیت نصیب مامیشد سعی و عمل دیگرمعنی نداشت "موریس مترلینک" علم ودانش کلیدی است که تمام درب ها باان باز میشود "اناتول فرانس" بهترین میراثی که پدرها برای فرزندان خود می گذارند تربیت خوب است "سیسرون" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 12:55 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
اسمان ازستاره هاتهی شدورنگ خاکستری به خودگرفت انگاه که توبی من رفتی و نگاه سرگردانم رابرجای قدم هایت برسنگفرش حیاط میخکوب کردی.گوش کن صدای قلبم راکه میگویداگرباغچه هنوززنده است کارباغبان نیست بلکه کاران کس است که گفت اخرین برگ خشکیده خزانی رانوازش کنید که نشان ازعشق باخوددارد.
ای عشق تواقیانوس ودریا رودی ای عشق همه بودونبودم بودی ای عشق مرادرخویشتن اواره کردی سراسراتشی ودودی ای عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مرداد 1389ساعت 16:30 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
میلادباسعادت یگانه منجی بشریت امام زمان(عج) رابه همه دوستان گلم تبریک وتهنیت عرض میکنم
به امیدفرجش... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:55 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
روزی پادشاهی اززبان دانشمندی شنیدکه درهندوستان درختی وجودداردکه هرکس ازمیوه ان بخوردپیرنمیشودونمیمیرد.پادشاه فرستاده ای دانا به جستجوی ان درخت به هندوستان فرستادامافرستاده ازهرکس نشانی ان درخت راپرسیداورامسخره کردند.
ناچارفرستاده راه بازگشت رادرپیش گرفت.درراه بازگشت به کاروانسرایی رسیدودرانجامردی فرزانه رادید.به نزداورفت وازاوطلب دعای خیرکرد.ان حکیم که ناراحتی ونومیدی فرستاده را دید دلیل ناراحتی راجویاشدوپس ازشنیدن ماجراگفت من ان درخت رامیشناسم ان درخت علم ودانش است وهرکس ازعلم ومعرفت بهره مندشودهرگزنمی میردواثارش جاویدان خواهدماند. شیخ خندیدوبگفتش ای سلیم این درخت علم باشددر علیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:17 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
من به دنیایش چووقتی پانهادم یک نفس
دیدم انجا تنگ وتاریک است مثل یک قفس نورایمان وتوکل در دلش روشن نبود شاعردنیای او شعرشکایت می سرود مژده یاران من به دنیایش قدم خواهم گذاشت واژه امیدرابرقلب اوخواهم گذاشت بذرمهروعشق رابرخاک ان خواهم نشاند قطره ای اب محبت روی ان خواهم چکاند درکلاس درس انجا درس ایمان میدهم ابرهای بی رمق راشوق باران میدهم انقدرمی مانم انجاتادلش ابی شود رودمهروعاطفه درروح او جاری شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11:8 توسط ملیسا و سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شلام دوست جونای خودمون!!
ممنون که اومدین پیشمون !! دوستتون داریم!! بی نظر نرید!! |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|